|
یک رژ لب گلبهی انقدرها هم که فکر کنی جلوی خستگی این روزها را نمی گیرد...تازگی باید بیش از قبل صورتی بود...
لود نمره ها انقدر استرس آور است که خود امتحان نبود... دیشب داشتم به دخترم میگفتم پس کی قرار است بیایی بغل مامان...؟موهایت را خرگوشی ببندم و یک شکوفه ی صورتی گوشه چپ چتری هایت بزنم.بعد با آن دامن کوتاه قرمز پیلی دارت برای مادرم چرخ بزنی بگویی عزیز منو نگاه کن....(توی خواب) دلم می خواهد یک کفش پاشنه دوازده سانتی راه بروم تا بتوانم بفهمم که چه طور می شود اینگونه خودم را اثبات کنم... ... پ.ن:دیشب مثل یک زن و شوهر که بعد سالهای زیاد زندگی که فرزندانشان را عروس و داماد کرده اند و حالا تنها مانده اند بودیم...توی پارک...چه قدر زود پیر شدیم... + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 17:59 توسط نقطه خانوم |
|
| ||||||