|
کتاب های همیشه بسته...کتاب های همیشه زرد و سبز... کتاب های همیشه منفور....از شعر احسان خواجه امیری که میگه: چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم .... تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم... خیلی خوشم میاد...و به طرز عجیبی باهاش همزاد پنداری می کنم...یعنی می گی:تورو می خوام تمام زندگیم اینه...دارم میرم ته دیوونگی ام اینه...نمی رسه به تو حتی صدای من...تو خوشبختی همین بسته برای من؟ کتاب های همیشه ناتمام...کتاب های همیشه بی حذفیات...کتاب های همیشه سر در هوا...یا مثلا از شاملو که می گه: از انسانی که توئی قصه ها می توانم کرد اگر غم نان بگذارد...بسیار ممنونم...چون دقیقا حال این روزگار منه... دلم می خواد مثه آدمهای بی دغدغه برم دانشگاه...تمام روز هم بخوابم و شب درس بخونم... اما به دلم نیست که... الان با عجله می رم دانشگاه...با عجله به کارهای بانکیش می رسم...با عجله میام خونه و می افتم از خستگی...شب که پا میشم با عجله شام درست می کنم ... و بدون اینکه عجله ای باشه...اجازه درس خوندن ندارم... ... پ.ن :همه ی این عجله ها رو دوست دارم...هی پسر...یادت نرفته که چه قدر استه استه رفتی اومدی تا به این عجله ها برسی؟؟؟ - نه به خدا یادمه... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 15:57 توسط نقطه خانوم |
|
| ||||||