|
برای ناز بالشت پر خیال و می برم گفتم که چشم عاشق و نرگس باغت می کنم قالی قرمز دل و فرش اتاقت می کنم....
خدا رو بی خواب می کنم تا به دعات جواب بده...
دیروز و امروز می کنم رفته رو می گم که بیاد گفتم سر بزرگونو به پیش تو خم می کنم تو دنیا هر چی اعیونه به پیش تو جمع می کنم گفتم توی باغچه تو به جای گل دل می کارم خودم میرم بارون میشم به روی گلهات می بارم...
رو کاغذ نازک دل نازتو صد جور می کشم... گفتم هوای شهر تو پر از گل یاس می کنم سنگریزه های راهتو دونه ی الماس می کنم ... پ.ن:اگه ممکنه یه کم به من اهمیت بده...توی آغوشت بهم احساس امنیت بده ... پ.ن:اگه ممکنه فقط به عشقم احترام بذار...!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 19:31 توسط نقطه خانوم |
خدایا همین یه بار باشه؟ خدایا خواهش می کنم. خدایا به خدا دارم از دل درد می میرم...تو که می دونی من هر وقتی که استرس دارم دل دردم سر به فلک می کشه... باشه خدا جون؟ اخ ... خدایا به خدا رحم نیست که همه ی این سختی ها رو یه هو به من بدی... خدا جونم خواهش می کنم یه کم دلت برام بسوزه... باشه؟ اگه این کارو کردی که امروز بعد امتحان مشخص میشه...اگه نه که .... چی کار کنم؟ نه راه پیش دارم نه راه پس...هر کاری دوست داری بکن... ... پ.ن:اگه مصلحتش اینگونه باشد که بیافتم؟صلاح کار در واقع چیست؟کسی این را برایم روشن کند... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 8:58 توسط نقطه خانوم |
کتاب های همیشه بسته...کتاب های همیشه زرد و سبز... کتاب های همیشه منفور....از شعر احسان خواجه امیری که میگه: چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم .... تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم... خیلی خوشم میاد...و به طرز عجیبی باهاش همزاد پنداری می کنم...یعنی می گی:تورو می خوام تمام زندگیم اینه...دارم میرم ته دیوونگی ام اینه...نمی رسه به تو حتی صدای من...تو خوشبختی همین بسته برای من؟ کتاب های همیشه ناتمام...کتاب های همیشه بی حذفیات...کتاب های همیشه سر در هوا...یا مثلا از شاملو که می گه: از انسانی که توئی قصه ها می توانم کرد اگر غم نان بگذارد...بسیار ممنونم...چون دقیقا حال این روزگار منه... دلم می خواد مثه آدمهای بی دغدغه برم دانشگاه...تمام روز هم بخوابم و شب درس بخونم... اما به دلم نیست که... الان با عجله می رم دانشگاه...با عجله به کارهای بانکیش می رسم...با عجله میام خونه و می افتم از خستگی...شب که پا میشم با عجله شام درست می کنم ... و بدون اینکه عجله ای باشه...اجازه درس خوندن ندارم... ... پ.ن :همه ی این عجله ها رو دوست دارم...هی پسر...یادت نرفته که چه قدر استه استه رفتی اومدی تا به این عجله ها برسی؟؟؟ - نه به خدا یادمه... + نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 15:57 توسط نقطه خانوم |
سر فتنه دارد دگر روزگار من و مستی و چشم یار... + نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 11:36 توسط نقطه خانوم |
|
| ||||||