|
...همه چی مثه قبل مونده...تا جایی که من می دونم وب سوگند همچنان همون ابی فیروزه ایه ... نه به خاطر رنگ سال...به خاطر رنگ همیشه گیه خاطره هاش...
... تا جایی که من می دونم نیم وجبی من وبشو حذف نکرده...فقط ولش کرده به امون خدا...اینم نه بخاطر کسی یا چیزی ...فقط به خاطر سنیه که فعلا توش گیر کرده... ... تا جایی که من می دونم تو هنوز کباب تابه ای دوست داری...روی دیوار اتاقت می نویسی«اینجا اتاق تنهایی های من است»... تا جایی که یادمه اون روز یادم نیومد چرا این نوشته برام انقد اشنا ست... ...تا جایی که من می دونم ...غیر اینه که هنوز بارون دوست داری؟...تا جایی که یادمه هنوزم اگه بخوام بهت بزنگم...نمی دونم شماره ات رو کجا نوشتم...و اگه جزو محالات بتونم پیداش کنم باز از همون باجه ای بهت می زنگم که انگاری صدام از توی هواپیما می اد.... ...تا جایی که من می دونم تو همونی که صدات...خنده هات...نفس کشیدنات با این چیزی که توی اینجا نشون میدی زمون تا اسمون توفیر داره... .. یک کم تامل نوشت:من به این زمین تا اسمون توفیر دهن کجی نکردم پسر...تو به این یه کم توفیر گیر نده...! + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 10:42 توسط نقطه خانوم |
ناله از درد مکن اتشی را که دران زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ... دل دیوانه ی تنها... دل تنگ....
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 20:3 توسط نقطه خانوم |
اخی.... مرسی از اون یه نفری که یادش مونده که منم یه روزی اومدم توی این دنیا...گرچه دیره ...اما برام مهم نبود که کسی یادش باشه...چون الان فقط روز تولد اونه که مهمه...مهم اینه که اون متولد شده...همین چند روز پیش بود...۱ اسفند...براش تولد گرفتم...یه کیک زرد بزرگ...نه به نشونه ی نفرت ...به نشونه ی نشاط...هر فامیلی که مربوط به خودش میشد رو دعوت کردم...خوشحال شد...همین کافیم بود... ...اخی ...چه قد دورم از اینجا...از روزهایی که اینجا انقده می نوشتم... چه قده سردم... چه قده باید خونه تکونی کنم... چه قده تنهایی سخته...مامانم تنهایی چه می کنی...مامانم تنهایی چه کنم؟ ...خدای من... چه زود ... + نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 12:18 توسط نقطه خانوم |
|
| ||||||