|
...هی آقا...اینها توی شهر ما رواج نیست...بس کن...خودم رو گول می زنم...هی...توی هر مغازه که میرم به هر دست فروش که می رسم اینا رو میگم...توی شهر ما...یه بار باید ازش بپرسم..که هنوز شهر من هست؟...توی بهشت غربت دلم داره میگره..آخه وطن کجایی دلم پی ات می گرده... ...دلم گرفت از این روزا...از این روزای بی نشون...از این همه در به دری...از گردش چرخ زمون...دلم گرفت از آدما...از آدمای مهربون...از این مترسکای بد...از هم دلهای هم زبون...تو هم که بی صدا شدی...آهای خدای آسمون...آهای خدای عاشقا...تویی فقط دل خوشی مون.... . . خدای من...خدای من...هیچ می دونی همین چند وقت پیش پیشت بودم...چه قدر می ترسیدم دست به خونه ات بزنم...خیلی...وقتی بهم گفت این ضلع دیوار توبه است...همه گناهات رو اسم ببر و توبه کن...انقدر بزرگ هست که ببخشه...نمی تونستم...می لرزیدم...نه از گناه...از ترس...وقتی هلم داد جلو...وقتی پرده مشکی ات رو چنگ زدم...دیگه نمی تونست بلندم کنه...هر چی فکر می کردم چه گناهی هیچ چی یادم نمی اومد...آخه قبل مکه توبه کرده بودم...آخه باور کردم که بخشیدیم...همین الانشم باور دارم...هیچی یادم نمی آد...این شد که گفتم که دیگه نذار که گناه کنم...هیچ وقت نذار وقتی اینجا میام باز حرفی برای گفتن داشته باشم...یادت هست؟...خدا جونم منو یادت هست...آقاهه می گفت صدای تکبیر گفتنم بعد هر طواف تو حجر الاسود می مونه ...می چرخه...می مونه...خدایا...خدای بزرگم...دلم خیلی پره...کاش...نه...دیگه هیچ کاش و کاشکی تو کارم نیست...تو هیچ چیز بدی واسه ام نمی خوای...خدای خوب من...حیاط خونه ات خیلی بزرگ بود...اما کاش...حوض هم داشت...
... پ.ن:منظور از بهشت غربت...مال اونیه که کلوچه هاش رو می بخشه به من!!! + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 19:4 توسط نقطه خانوم |
|
| ||||||