|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 22:46 توسط نقطه خانوم |
توی تمام راه دلم می خواست سرم را از پنجره بکنم بیرون...باد شالم را ببرد...موهایم محکم توی هوا کشیده شوند...من جیغ بزنم...که دلم برایت تنگ شده... گیسوم رفتن...شنا کردن توی دریا بعد چهار سال...آب بازی خنده دار...صدف لمس کردن...شن بازی کردن...بستنی شکلاتی خوردن...اسب خوشگل و براق قهوه ای دیدن...بالای دره ایستادن ...گردنه الماس رفتن...کباب خوردن...لواشک خریدن...زیتون پرورده خوردن...قلعه رودخان رفتن...از طبیعت مست شدن...بی خود شدن...حیران شدن...نفس حبس شده...خندیدن حتی...هیچ کدام برایم انقدر با ارزش نبود که ...اگر کنار تو می ماندم...دعوا می کردیم...به جای همه ای گردش ها... و تو آخرش صدایم می کردی...همه اینها را...فقط به یک بار صدا کردنم ... می بخشم...که نبودی اما... هیچ دلم نمی خواست از تپه های پر شقایق روستای مادریم دل بکنم...می دانم ... ...آخرش همه شما...مرا توی چهارچوب بزرگ فلترون های خانوادگی می بینید که...من...دل کنده ام... از همه چیز ...درس را بوسیده ام گذاشته ام کنار...دست شوهر م را گرفته ام...و رفته ام...توی شالیزار بچه ام را با چادر بسته ام به کمرم... و دارم شالی کاری می کنم...بعد از ظهر ها هم چای کاری... کدام یک از شما می فهمد که عطر برنج را با شیطنت توی مشام مخفی کردن یعنی چه...همه ی این دود و تکنولوژی مال شما...من فقط یک قطعه زمین می خواهم...و یک تخت چوبی... یک کم تامل نوشت:خودم آبادش می کنم!!! + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 13:15 توسط نقطه خانوم |
یادت هست من حذفش کرده بودم... تو اما دوباره بازش کرده بودی اما با یک اسم دیگر...؟ وقتی پرسیدم گفتی ...نمی خواهی خاطره های خوبت را ازیاد ببری؟ . . . راست بگو... چند وقت است به این خاطره های خوب سر نزدی...؟ . . . یک لطفی کن...اینبار که بستمش...دیگر هیچ وقت بازش نکن... خب؟ + نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 14:11 توسط نقطه خانوم |
|
| ||||||