تبليغاتX
نقطه چین هایم حرف می خواهند

نقطه چین هایم حرف می خواهند

...من منتظر موندم...

برای یه صدا

یه کلام

یه نشونه

ـ صدای ورق خوردن کتاب ـ

یه چیزی...

...

قسمتی از دیالوگ های رمی در: "موش سرآشپز راتاتویل "

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 22:49 توسط نقطه خانوم |


ايهم....

ببخشيد...

هي...كسي صداي منو ميشنوه...؟

آهاي...كسي اينجا نيست...؟

...

يك كم تامل نوشت:فقط صداي برگشت خودم...اينجا خالي تر از خالي است...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 23:5 توسط نقطه خانوم |


سرما درده ام...

سرم درد می تنه...

دماخم در حال انحدامه...

و تو تازه یادت افتاده که برنجی از من...

و تمام حال بد من را به سخره میگیری در یک جمله که"فردا مراسمه عزیزمه...حالا وقت خوشی نیست"

...

یک کم تامل نوشت:حالم نه اصلا...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 0:0 توسط نقطه خانوم |


باید کاکتوس بگذارم و یک شمع بزرگ مشکی... انقدر که نمی دانم کار دارم...

همه اش فکر می کنم کاش زودتر می دانستم...

خانه امان...طاقچه خواهد داشت؟...برای گذاشتن یک جفت لاله عباسی و عکس پدرت...

باید آشپزخانه امان پنجره داشته باشد...

وگرنه...دیگر پاستیل توی شیرموزت نمی اندازم...

زندایی می گفت...ساده ترینی که دیده ام هستی...اما...خنده دار نیست...وقتی انقدر نگران برادر بیست و پنج ساله ات هستم که توی عزاداری مجبور می شوی برایم رانیتیدین بیاوری و یک دنیا نوازش روی معده ام..

دلم می خواهد موهایمان را...دوتایی... از ته بزنیم...بعد داد بزنیم... داریم میاییم خدا!!!!!

...

یک کم تامل نوشت:آرزوهایتان را بنویسید...همه را در جوار کعبه خواهم گفت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 21:44 توسط نقطه خانوم |


یک چیزی هست...که اینجا...دارد وول می خورد...به نظرت بغض نیست؟

.

.

.

آخر خدا پدر محمدم را گرفت...

...

یک کم تامل نوشت:هنوز صدای دختر کوچکش توی گوشم است:آجی جان دیگه بابا نداریم...آجی جان بابا عروسیتون رو ندید...آجی جان دیگه بابا نداریم...

یک سوال:چگونه آرامش کنم...؟وقتی که مادرش را تسلی می دهد و شب...در آغوش من محتاج این می شود که نقش مادر را برایش ایفا کنم...

باقی:گریه اش را تاب نمی آورم ملت...وقتی که نمی توانم بگویم گریه نکن

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 10:53 توسط نقطه خانوم |


ویندوزم را که عوض کرده ام فکر می کنم...دنیایم عوض شده...

.

.

.

چه قدر دور بودم قبل از این٫از خودم...

...

یک کم تامل نوشت:تاب سواری هیچ وقت مزه اش بیشتر از سرسره نبود...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 23:34 توسط نقطه خانوم |


باید یک کتاب می خریدم به اسم ...دوران نامزدی تلخ یا شیرین؟

... هیچ چیز را باور نکن...هیچ کدام را...

...گاهی همه چیز سیاه سیاه...بعضی اوقات هم...سفید سفید...انقدر که چشم ات را می زند...

...یک حسی دارد توی من میمیرد...یک حسی دارد توی من رشد می کند...

...

یک کم تامل نوشت:گریه های دیشب...ساعت یازده و چهل و سه دقیقه...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 11:32 توسط نقطه خانوم |


کاش همه اتان می گذاشتید حرف بزنم...

آن هم وقتی که انقدر می خواهم حرف بزنم...

...

یک کم تامل نوشت:آخر هیچ کدام شما که جای من نیستید...همه چیز دارد به سرعت باورنکردنی محو می شود...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 14:3 توسط نقطه خانوم |


شاید هیج وقت دیگری مال من نباشد....مثل تمام وقتهایی که مال من نبود...بین هیچ کدام از این روزهای بی خودی هیچ کدام از خنده ها عمیقا مال من نبود...هیج کدام از لبخند ها حتی...کاش توی ماه رمضان که بودیم...دعوایمان که شد...گفتم دیگر تا هیچ...کاش نخ بسته بودم به انگشتم...یک نخ قرمز...که هیچ وقت یک وقت دیگر به هیچ کداممان نداده بودم...

.

.

.

یک کم تامل نوشت:چه قدر زود همه چیز را تجربه می کنم...چه قدر زود پیر خواهم شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 18:1 توسط نقطه خانوم |


هیچ می دانستی برای هفت بار...ببین فقط هفت بار...دور کعبه چرخیدن...

.

.

.

هفتصد بار توی ادارات تهران چرخیدن می خواهد؟؟؟

...

یک کم تامل نوشت:فکر می کردم ۱۱/۵ می رویم...حالا باید آرزوی رفتنش را داشته باشم...فقط...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 12:17 توسط نقطه خانوم |


بودن یا نبودنش کلا توفیری در یلدای همیشگی این شبهای گرم ندارد...

.

.

.

کلا یا بیدارم و به خنده هایش فکر می کنم...

یا بیدارم و به حرفهای رویایی اش گوش...!!!

...

یک کم تامل نوشت:گاهی چه قدر خوب بود اگر...گهگداری می رفتیم تنهایی زیر یک سقف...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 23:9 توسط نقطه خانوم |


تمام جاده را هم که بگردی کسی مثل من انقدر پایش آشنا نیست...

و انگار که تمام خانه های ییلاقی را...

هیچ کس چون من نمی داند...پدر بزرگ تر از جد ... گنجش را کجا گمارده...

زیر هیچ کدام از شیروانی ها...دنبالش نگرد...که خاله دیشب می گفت...همه جا خشکسالی است...

...

 یک کم تامل نوشت:و انگار که هیچ رنگی جز آبی به دیواره حوض نمی آید... یا مثله قوه ور؟ شدن یک هندوانه که گلابی را هرگز شایستگی اش نیست...

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 16:2 توسط نقطه خانوم |


...دو تا خط مات...یه رج نگین... سفید...حلقه ام...تمام زندگی ام..انگار در همین...یه رج...که نه...بین نگین هایش...خلاصه می شود...

.

.

.

یک بار یکی از همان چند دختر دایی همان یک دانه داییم گفت:چه قدر آرزوهای کوچکی داری....

...همان دختر دایی به کدام یک از آرزوهای بزرگش رسید؟که مرا مانع می کند از این دلخوشی های کوچک؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 17:13 توسط نقطه خانوم |


از آنجایی که نیم وجبی مان مارا دعوتیده...ما رویش را زمین نگذارده و لبیک گفته الا یک مطلب که کلا قانونی رعایت نمی کنیم...

...

همان رگ قرمز چشمهای همیشه خسته...

توضیحاتش: ...!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 14:47 توسط نقطه خانوم |


ـ هیچ می دانی اگر حوا نبود آدم از گشنگی می مرد...؟ اصلا تو می فهمی که اگر حوا نبود هیچ هابیل و قابیلی در کار نبود...؟ببین...نه یک لحظه ببین..اگر حوا نبود هیچ لباسی بود بپوشی...یا هیچ آرامشی بود وقت خواب...؟

- یعنی می گویی کلا حوا جماعت چیزی دیگری جز زائیدن و پختن و رفتن و شستن و بر طرف کردن یک چیزی دیگر هیچ خاصیت دیگری ندارند؟؟؟

ـ ...

یک کم تامل نوشت:کسی چه می فهمد ... هیچ احمقی* هیچ وقت نخواهد فهمید...

...

*:مرد...مذکر...نر...از جنس آدم...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 21:28 توسط نقطه خانوم |


همان طور که به هیچ عنوان نمی توان لوگارتیم را بدون ماشین حساب حل کرد...

.

.

.

نمی شود که این اس ام اس اشتباهی را فقط با اس ام اس تحلیل کرد...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 16:43 توسط نقطه خانوم |


فقط یه کم تاب بیار...

.

.

.

تمام وحشت این روزهام اینه که بری...نیومده...!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 19:18 توسط نقطه خانوم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

.
.
.
چه دلیلی دارد؟
که هنوز مهربانی را نشناخته است
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است!
.
.
.
و همین درد مرا سخت می ازارد!...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

Cloudy Eyes
رو در روی سیاهی...!!!
باطله ذهنم#@%،)؟؟؟
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin