تبليغاتX
نقطه چین هایم حرف می خواهند

نقطه چین هایم حرف می خواهند

یک رژ لب گلبهی انقدرها هم که فکر کنی جلوی خستگی این روزها را نمی گیرد...تازگی باید بیش از قبل صورتی بود...

لود نمره ها انقدر استرس آور است که خود امتحان نبود...

دیشب داشتم به دخترم میگفتم پس کی قرار است بیایی بغل مامان...؟موهایت را خرگوشی ببندم و یک شکوفه ی صورتی گوشه چپ چتری هایت بزنم.بعد با آن دامن کوتاه قرمز پیلی دارت برای مادرم چرخ بزنی بگویی عزیز منو نگاه کن....(توی خواب)

دلم می خواهد یک کفش پاشنه دوازده سانتی راه بروم تا بتوانم بفهمم که چه طور می شود اینگونه خودم را اثبات کنم...

...

پ.ن:دیشب مثل یک زن و شوهر که بعد سالهای زیاد زندگی که فرزندانشان را عروس و داماد کرده اند و حالا تنها مانده اند بودیم...توی پارک...چه قدر زود پیر شدیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 17:59 توسط نقطه خانوم |


خوابم می آید عجیب ...ساعت را نگاه کن...خوابم میاید به قدری که نمی توانم پلک هایم را باز نگه دارم...شده اینطور بنشینی سر کیبوردت هی بکوبی سرش تا حالی کسی کنی که نمی توانی با این همه بخوابی؟

... آواره همیشه کسی نیست که هیچ خانه و سامانی ندارد...آواره هست مثل من...مثل من که هم سر دارم و هم سامان و هم خانه...اما به هیچ کدام انگار وصل نیستم...چون یک آویز...

مثل همیشه نیستم...امیدوارم فهمیده باشد کسی من را...

خدای من...چه قدر تازگی ادبی حرف زدن برام سخت شده...چه قدر...

شبهایی که نیست ...من هم خونه نیستم...نمی ذاره که تنها خونه باشم... حالا امشب که نیست و من خونه ام بعد این ۴شب نمی تونم تنهایی بخوابم...خوب آخه تو خونه خاله اش یا خاله ام چه باشه چه نباشه من تنها می خوابم...اما توی خونه ی خودمون چه خاله اش یا خاله ام باشه پیش منه...چه طور انتظار داری تنهایی بخوابم..زیر اون رو تختی صورتی سرمه دوزی شده؟

...آواره یعنی اینکه مردت نباشه...مردت ...مرد... ِت...خدایا...چه مرگمه...گرممه... اینجا جهنمه...دارم می میرم...دارم تو یه قطره عرق خلاصه میشم...

دندون عقلم تو این یه هفته منو از هرچی دندونه سیر کرد...خدایا...چمه...کجای کارم خرابه...هیچ نمی فهمم چی می خوام...خدای من...خدای من...دنیا چه قدر کوچیکتر از آشپزخونه امه...

چه قد حرف دارم ... چرا اون سایتی که من همیشه توش عکس آپلود می کردم رو بستن؟...خدایا...

...

پ.ن:گوشتو بگیر بذار یه داد بزنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 1:0 توسط نقطه خانوم |


گفتم برای بسترت حریر ماه و می خرم

    برای ناز بالشت پر خیال و می برم

    گفتم که چشم عاشق و نرگس باغت می کنم

     قالی قرمز دل و فرش اتاقت می کنم....

دروغه هر چی گفتمت جز اینکه گفتم عاشقم من عاشقم باز عاشقم من...

:گفتم به چشمه ی حیات میگم گلاتو اب بده

     خدا رو بی خواب می کنم تا به دعات جواب بده...

:دروغه هر چی گفتمت جز اینکه گفتم عاشقم من عاشقم باز عاشقم من...

:گفتم اگه دلت بخواد کو ه و می دم به دست باد

     دیروز و امروز می کنم رفته رو می گم که بیاد

     گفتم سر بزرگونو به پیش تو خم می کنم

     تو دنیا هر چی اعیونه به پیش تو جمع می کنم

     گفتم توی باغچه تو به جای گل دل می کارم

     خودم میرم بارون میشم به روی گلهات می بارم...

:دروغه هر چی گفتمت  جز اینکه گفتم عاشقم باز عاشقم من...

: گفتم که نقاش می شم و عشقتو باشور می کشم

     رو کاغذ نازک دل نازتو صد جور می کشم...

     گفتم هوای شهر تو پر از گل یاس می کنم

     سنگریزه های راهتو دونه ی الماس می کنم

 :دروغه هر چی گفتمت جز اینکه گفتم عاشقم باز عاشقم من...

...

پ.ن:اگه ممکنه یه کم به من اهمیت بده...توی آغوشت بهم احساس امنیت بده ...

پ.ن:اگه ممکنه فقط به عشقم احترام بذار...!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 19:31 توسط نقطه خانوم |


خدایا همین یه بار باشه؟

خدایا خواهش می کنم.

خدایا به خدا دارم از دل درد می میرم...تو که می دونی من هر وقتی که استرس دارم دل دردم سر به فلک می کشه...

باشه خدا جون؟

اخ ... خدایا به خدا رحم نیست که همه ی این سختی ها رو یه هو به من بدی...

خدا جونم خواهش می کنم یه کم دلت برام بسوزه...

باشه؟

اگه این کارو کردی که امروز بعد امتحان مشخص میشه...اگه نه که ....

چی کار کنم؟

نه راه پیش دارم نه راه پس...هر کاری دوست داری بکن...

...

پ.ن:اگه مصلحتش اینگونه باشد که بیافتم؟صلاح کار در واقع چیست؟کسی این را برایم روشن کند...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 8:58 توسط نقطه خانوم |


کتاب های همیشه بسته...کتاب های همیشه زرد و سبز... کتاب های همیشه منفور....از شعر احسان خواجه امیری که میگه: چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم .... تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم... خیلی خوشم میاد...و به طرز عجیبی باهاش همزاد پنداری می کنم...یعنی می گی:تورو می خوام تمام زندگیم اینه...دارم میرم ته دیوونگی ام اینه...نمی رسه به تو حتی صدای من...تو خوشبختی همین بسته برای من؟

کتاب های همیشه ناتمام...کتاب های همیشه بی حذفیات...کتاب های همیشه سر در هوا...یا مثلا از شاملو که می گه: از انسانی که توئی قصه ها می توانم کرد اگر غم نان بگذارد...بسیار ممنونم...چون دقیقا حال این روزگار منه...

دلم می خواد مثه آدمهای بی دغدغه برم دانشگاه...تمام روز هم بخوابم و شب درس بخونم...

اما به دلم نیست که...

الان با عجله می رم دانشگاه...با عجله به کارهای بانکیش می رسم...با عجله میام خونه و می افتم از خستگی...شب که پا میشم با عجله شام درست می کنم ... و بدون اینکه عجله ای باشه...اجازه درس خوندن ندارم...

...

پ.ن :همه ی این عجله ها رو دوست دارم...هی پسر...یادت نرفته که چه قدر استه استه رفتی اومدی تا به این عجله ها برسی؟؟؟

- نه به خدا یادمه...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 15:57 توسط نقطه خانوم |


سر فتنه دارد دگر روزگار

من و

مستی و

   چشم یار...

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 11:36 توسط نقطه خانوم |


...فکر می کنی اینجا باز خبری هست؟...نه اینجا فقط یه آرامش خاطر خاک خورده داره...اینجا هیچی نیست ...اما من هر از گاهی اینجا سر می زنم تا ارووم بگیرم...تا یادم بیاد کجا بودم و الان کجا هستم... چی می خواستم و به چی رسیدم...فکر می کنی اینجا باز خبری باشه؟...

.

.

.

نه...دیگه دلم نمی خواد انقد توی دنیای حقیقی ام تنها بشم که باز اینجا خبری بشه...دیگه نمی خوام!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 17:46 توسط نقطه خانوم |


حالا یه عالمه حرف دارم...

.

.

.

که نمی تونم از تو این کافینت بگم...

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 13:46 توسط نقطه خانوم |


...همه چی مثه قبل مونده...تا جایی که من می دونم وب سوگند همچنان همون ابی فیروزه ایه ... نه به خاطر رنگ سال...به خاطر رنگ همیشه گیه خاطره هاش...

... تا جایی که من می دونم نیم وجبی من وبشو حذف نکرده...فقط ولش کرده به امون خدا...اینم نه بخاطر کسی یا چیزی ...فقط به خاطر سنیه که فعلا توش گیر کرده...

... تا جایی که من می دونم تو هنوز کباب تابه ای دوست داری...روی دیوار اتاقت می نویسی«اینجا اتاق تنهایی های من است»... تا جایی که یادمه اون روز یادم نیومد چرا این نوشته برام انقد اشنا ست...

...تا جایی که من می دونم ...غیر اینه که هنوز بارون دوست داری؟...تا جایی که یادمه هنوزم اگه بخوام بهت بزنگم...نمی دونم شماره ات رو کجا نوشتم...و اگه جزو محالات بتونم پیداش کنم باز از همون باجه ای بهت می زنگم که انگاری صدام از توی هواپیما می اد....

...تا جایی که من می دونم تو همونی که صدات...خنده هات...نفس کشیدنات با این چیزی که توی اینجا نشون میدی زمون تا اسمون توفیر داره...

..

یک کم تامل نوشت:من به این زمین تا اسمون توفیر دهن کجی نکردم پسر...تو به این یه کم توفیر گیر نده...!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 10:42 توسط نقطه خانوم |


ناله از درد مکن

اتشی را که دران زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش از این عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ...

    دل دیوانه ی تنها...

    دل تنگ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 20:3 توسط نقطه خانوم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

.
.
.
چه دلیلی دارد؟
که هنوز مهربانی را نشناخته است
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است!
.
.
.
و همین درد مرا سخت می ازارد!...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

Cloudy Eyes
رو در روی سیاهی...!!!
باطله ذهنم#@%،)؟؟؟
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

تیر 1388

خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin